بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۵ شماره 6052
دعوت کردن مسلمان مغ را
مر مغی را گفت مردی کای فلان
هین مسلمان شو بباش از مؤمنان
گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم
ور فزاید فضل هم موقن شوم
گفت می خواهد خدا ایمان تو
تا رهد از دست دوزخ جان تو
لیک نفس نحس و آن شیطان زشت
می کشندت سوی کفران و کنشت
گفت ای منصف چو ایشان غالب اند
یار او باشم که باشد زورمند
یار آن تانم بدن کاو غالبست
آن طرف افتم که غالب جاذبست
چون خدا می خواست از من صدق زفت
خواست او چه سود چون پیشش نرفت
نفس و شیطان خواست خود را پیش برد
وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد
تو یکی قصر و سرایی ساختی
اندرو صد نقش خوش افراختی
خواستی مسجد بود آن جای خیر
دیگری آمد مر آن را ساخت دیر
یا تو بافیدی یکی کرباس تا
خوش بسازی بهر پوشیدن قبا
تو قبا می خواستی خصم از نبرد
رغم تو کرباس را شلوار کرد
او زبون شد جرم این کرباس چیست
آنک او مغلوب غالب نیست کیست
چون کسی بی خواست او بر وی براند
خاربن در ملک و خانه او نشاند
صاحب خانه بدین خواری بود
که چنین بر وی خلاقت می رود
هم خلق گردم من ار تازه و نوم
چونک یار این چنین خواری شوم
چونک خواه نفس آمد مستعان
تسخر آمد ایش شاء الله کان
من اگر ننگ مغان یا کافرم
آن نیم که بر خدا این ظن برم
که کسی ناخواه او و رغم او
گردد اندر ملکت او حکم جو
ملکت او را فرو گیرد چنین
که نیارد دم زدن دم آفرین
دفع او می خواهد و می بایدش
دیو هر دم غصه می افزایدش
بنده این دیو می باید شدن
چونک غالب اوست در هر انجمن
تا مبادا کین کشد شیطان ز من
پس چه دستم گیرد آنجا ذوالمنن
آنک او خواهد مراد او شود
از کی کار من دگر نیکو شود