دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۶ شماره 6111

قصه ای هم در تقریر این
شرفه ای بشنید در شب معتمد
برگرفت آتش زنه که آتش زند
دزد آمد آن زمان پیشش نشست
چون گرفت آن سوخته می کرد پست
می نهاد آنجا سر انگشت را
تا شود استاره آتش فنا
خواجه می پنداشت کز خود می مرد
این نمی دید او که دزدش می کشد
خواجه گفت این سوخته نمناک بود
می مرد استاره از تریش زود
بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیش
می ندید آتش کشی را پیش خویش
این چنین آتش کشی اندر دلش
دیده کافر نبیند از عمش
چون نمی داند دل داننده ای
هست با گردنده گرداننده ای
چون نمی گویی که روز و شب به خود
بی خداوندی کی آید کی رود
گرد معقولات می گردی ببین
این چنین بی عقلی خود ای مهین
خانه با بنا بود معقول تر
یا که بی بنا بگو ای کم هنر
خط با کاتب بود معقول تر
یا که بی کاتب بیندیش ای پسر
جیم گوش و عین چشم و میم فم
چون بود بی کاتبی ای متهم
شمع روشن بی ز گیراننده ای
یا بگیراننده داننده ای
صنعت خوب از کف شل ضریر
باشد اولی یا بگیرایی بصیر
پس چو دانستی که قهرت می کند
بر سرت دبوس محنت می زند
پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگ
سوی او کش در هوا تیری خدنگ
هم چو اسپاه مغل بر آسمان
تیر می انداز دفع نزع جان
یا گریز از وی اگر توانی برو
چون روی چون در کف اویی گرو
در عدم بودی نرستی از کفش
از کف او چون رهی ای دست خوش
آرزو جستن بود بگریختن
پیش عدلش خون تقوی ریختن
این جهان دامست و دانه آرزو
در گریز از دامها روی آر زو
چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد
چون شدی در ضد آن دیدی فساد
پس پیمبر گفت استفتوا القلوب
گرچه مفتیتان برون گوید خطوب
آرزو بگذار تا رحم آیدش
آزمودی که چنین می بایدش
چون نتانی جست پس خدمت کنش
تا روی از حبس او در گلشنش
دم به دم چون تو مراقب می شوی
داد می بینی و داور ای غوی
ور ببندی چشم خود را ز احتجاب
کار خود را کی گذارد آفتاب