بخش ۶۲ - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق یار بود
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۶ شماره 6164
حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل تر از صبر در فراق یار بود
آن یکی زن شوی خود را گفت هی
ای مروت را به یک ره کرده طی
هیچ تیمارم نمی داری چرا
تا بکی باشم درین خواری چرا
گفت شو من نفقه چاره می کنم
گرچه عورم دست و پایی می زنم
نفقه و کسوه ست واجب ای صنم
از منت این هر دو هست و نیست کم
آستین پیرهن بنمود زن
بس درشت و پر وسخ بد پیرهن
گفت از سختی تنم را می خورد
کس کسی را کسوه زین سان آورد
گفت ای زن یک سوالت می کنم
مرد درویشم همین آمد فنم
این درشتست و غلیظ و ناپسند
لیک بندیش ای زن اندیشه مند
این درشت و زشت تر یا خود طلاق
این ترا مکروه تر یا خود فراق
هم چنان ای خواجه تشنیع زن
از بلا و فقر و از رنج و محن
لا شک این ترک هوا تلخی دهست
لیک از تلخی بعد حق بهست
گر جهاد و صوم سختست و خشن
لیک این بهتر ز بعد ممتحن
رنج کی ماند دمی که ذوالمنن
گویدت چونی تو ای رنجور من
ور نگوید کت نه آن فهم و فن است
لیک آن ذوق تو پرسش کردنست
آن ملیحان که طبیبان دل اند
سوی رنجوران به پرسش مایل اند
وز حذر از ننگ و از نامی کنند
چاره ای سازند و پیغامی کنند
ورنه در دلشان بود آن مفتکر
نیست معشوقی ز عاشق بی خبر
ای تو جویای نوادر داستان
هم فسانه عشق بازان را بخوان
بس بجوشیدی درین عهد مدید
ترک جوشی هم نگشتی ای قدید
دیده ای عمری تو داد و داوری
وانگه از نادیدگان ناشی تری
هر که شاگردیش کرد استاد شد
تو سپس تر رفته ای ای کور لد
خود نبود از والدینت اختبار
هم نبودت عبرت از لیل و نهار