دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۶ شماره 6237

خطاب حق تعالی به عزراییل علیه السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزراییل حضرت را
حق به عزراییل می گفت ای نقیب
بر کی رحم آمد ترا از هر کییب
گفت بر جمله دلم سوزد به درد
لیک ترسم امر را اهمال کرد
تا بگویم کاشکی یزدان مرا
در عوض قربان کند بهر فتی
گفت بر کی بیشتر رحم آمدت
از کی دل پر سوز و بریان تر شدت
گفت روزی کشتیی بر موج تیز
من شکستم ز امر تا شد ریز ریز
پس بگفتی قبض کن جان همه
جز زنی و غیر طفلی زان رمه
هر دو بر یک تخته ای در ماندند
تخته را آن موج ها می راندند
باز گفتی جان مادر قبض کن
طفل را بگذار تنها ز امر کن
چون ز مادر بسکلیدم طفل را
خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا
بس بدیدم دود ماتم های زفت
تلخی آن طفل از فکرم نرفت
گفت حق آن طفل را از فضل خویش
موج را گفتم فکن در بیشه ایش
بیشه ای پر سوسن و ریحان و گل
پر درخت میوه دار خوش اکل
چشمه های آب شیرین زلال
پروریدم طفل را با صد دلال
صد هزاران مرغ مطرب خوش صدا
اندر آن روضه فکنده صد نوا
پسترش کردم ز برگ نسترن
کرده او را آمن از صدمه فتن
گفته من خورشید را کو را مگز
باد را گفته برو آهسته وز
ابر را گفته برو باران مریز
برق را گفته برو مگرای تیز
زین چمن ای دی مبران اعتدال
پنجه ای بهمن برین روضه ممال