دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6284

فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند
این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلکه چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گیرد همچنان باشد که قالبی بی جان جان پذیرفته باشد اصل این همه علم ها از آنجاست از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد در آن عالم گفت است بی حرف و صوت که وکلم الله موسی تکلیما حق تعالی با موسی علیه اسلام سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود تعالی و تقدس او منزه است از لب و دهان و کا
راست است چنین چیزی هست اما محل را غلط کرده اند آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد کل جوز مدور ولیس کل مدور جوز نشانش آن باشد که گفتیم اگرچه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوت گیرد و پرورده شود و درین دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند آن را آرام نگوییم همچنانکه طفلی از مادر جدا شد لحظه ای به دیگری آرام یافت آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است طبیب
آورده اند که حسن و حسین رضی الله عنهما شخصی را دیدند -در حالت طفلی- که وضو کژ می ساخت و نامشروع خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند آمدند بر او که این مرا می گوید که تو وضوی کژ می سازی هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو وضوی کی مشروع است هر دو پیش او وضو ساختند گفت ای فرزندان وضوی شما سخت مشروع است و راست است و نیکو ست وضوی من مسکین کژ بوده است چندانکه مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند نمی بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشه او نیز که مهمان
انی لاشکو خطوبا لااعینها
لیجهل الناس عن عذری وعن عذلی کالشمع یبکی ولایدری اعبرته
من صحبة النار ام من فرقة العسل
شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردد آمیز باشد و متلون اما منصور برنتافت پیدا و فاش گفت همه عالم اسیر قضااند و قضا اسیر شاهد شاهد پیدا کند و پنهان ندارد گفت صفحه ای از سخنان قاضی بخوان بخواند بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که  نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو