دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل پنجاه و چهارم - گفت قاضی عزّالدّین سلام می‌رساند

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6297

فصل پنجاه و چهارم - گفت قاضی عزالدین سلام می رساند
گفت قاضی عزالدین سلام می رساند و همواره ثنای شما و حمد شما می گوید فرمود
هرکه از ما کند به نیکی یاد
یادش اندر جهان به نیکی باد
اگر کسی در حق کسی نیک گوید آن خیر و نیکی به وی عاید می شود و در حقیقت آن ثنا و حمد به خود می گوید نظیر این چنان باشد که کسی گرد خانه خود گلستان و ریحان کارد هر باری که نظر کند گل و ریحان بیند او دایما در بهشت باشد چون خو کرد به خیر گفتن مردمان چون به خیر یکی مشغول شد آنکس محبوب وی شد و چون از ویش وی اش یاد آید محبوب را یادآورده باشد و یاد آوردن محبوب گل و گلستان است و روح و راحت است و چون بد یکی گفت آنکس در نظر او مبغوض شد چون ازو یاد کند و خیال او پیش آید چنانست که مار یا کژدم یا خار و خاشاک در
سؤال کرد که حق تعالی می فرماید انی جاعل فی الارض خلیفة فرشتگان گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک هنوز آدم نیامده فرشتگان پیشین چون حکم کردند بر فساد و یسفک الدماء آدمی فرمود که آن را دو وجه گفته اند یکی منقول و یکی معقول اما آنچ منقول است آن است که فرشتگان در لوح محفوظ مطالعه کردند که قومی بیرون آیند صفتشان چنین باشد پس از آن خبر دادند و وجه دوم آن است که فرشتگان به طریق عقل استدلال کردند که آن قوم از زمین خواهند بودن لابد حیوان باشند و از حیوان البته این آ
یکی از شیخ پرسید که مصطفی با آن عظمت که لولاک لما خلقت الافلاک می گوید یا لیت رب محمد لم یخلق محمدا این چون باشد شیخ فرمود سخن به مثال روشن شود این را مثالی بگویم تا شما را معلوم گردد فرمود که در دهی مردی بر زنی عاشق شد و هر دو را خانه و خرگاه نزدیک بود و به هم کام و عیش می راندند و از همدیگر فربه می شدند و می بالیدند حیاتشان از همدیگر بود چون ماهی که به آب زنده باشد سال ها به هم می بودند ناگهان ایشان را حق تعالی غنی کرد گوسفند ان بسیار و گاو ان و اسبان و مال و زر و حشم و غلام روزی کرد از غایت
ابراهیم فرمود که خدا آنست که یحیی ویمیت نمرود گفت که انا احیی و امیت چون حق تعالی او را ملک داد او نیز خود را قادر دید به حق حواله نکرد گفت من نیز زنده کنم و بمیرانم و مرادم ازین ملک دانش است چون آدمی را حق تعالی علم و زیرکی و حذاقت بخشید کارها را به خود اضافت کند که من به این عمل و به این کار کارها را زنده کنم و ذوق حاصل کنم گفت نی هو یحیی و یمیت یکی سؤال کرد از مولانای بزرگ که ابراهیم به نمرود گفت که خدای من آنست که آفتاب را از مشرق برآرد و به مغرب فرو برد که ان الله یاتی بالشمس من المشر