فصل شصت و دوم - دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6305
فصل شصت و دوم - دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارو یی خوش نشود
دوستان را در دل رنج ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن الا به دیدار دوست که لقاء الخلیل شفاء العلیل تا حدی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن می شود کقوله تعالی واذا لقواالذین آمنوا قالوا آمنا فکیف که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل می کند بنگر که در مؤمن چه منفعت ها کند بنگر که آن پشم از مجاورت عاقلی چنین بساط منقش شد و این خاک به مجاورت عاقل چنین سرایی خوب شد صحبت عاقل در جمادات چنین اثر کرد بنگر که صحبت مؤمنی در مؤمن چه
آسمان هاست در ولایت جان
کار فرمای آسمان جهان
و چه عجب می آید که آدمی یی از میان آدمیان این خصوصیت یابد که پا بر سر کیوان نهد نه ما همه جنس خاک بودیم حق تعالی در ما قوتی نهاد که اما از جنس خود بدان قوت ممتاز شدیم و متصرف آن گشتیم و آن متصرف ما شد تا در وی تصرف می کنیم به هر نوعی که می خواهیم گاه بالاش می بریم گاه زیرش می نهیم گاه سرایش می سازیم گاه کاسه و کوزه اش می کنیم گاه درازش می کنیم و گاه کوتاهش می کنیم اگر ما اول همان خاک بودیم و جنس او بودیم حق تعالی ما را بدان قوت ممتاز کرد همچنین از میان ما که یک جنسیم چه عجب است که اگر حق تعالی
شخصی می گفت که مرا حالتی هست که محمد و ملک مقرب آنجا نمی گنجد شیخ فرمود که عجب بنده را حالتی باشد که محمد در وی نگنجد محمد را حالتی نباشد که چون تو گنده بغل آنجا نگنجد
مسخره ای می خواست که پادشاه را به طبع آورد و هر کسی به وی چیزی پذیرفتند که پادشاه عظیم رنجیده بود بر لب جوی پادشاه سیران می کرد خشمگین مسخره از طرفی دیگر پهلوی پادشاه سیران می کرد به هیچ وجه پادشاه در مسخره نظر نمی کرد در آب نظر می کرد مسخره عاجز شد گفت ای پادشاه در آن آب چه می بینی که چندین نظر می کنی گفت قلتبانی را می بینم گفت بنده نیز کور نیست اکنون چون تو را وقتی باشد که محمد نگنجد عجب محمد را آن حالت نباشد که چون او گنده بغلی درنگنجد آخر این قدر حالتی که یافته ای از برکت اوست و تأثیر اوست ز
آدمی اگرچه غافل است الا ازو دیگران غافل نیستند پس کار دنیا را قوی مجد باشی از حقیقت کار غافل شوی رضای حق باید طلبیدن نه رضای خلق که آن رضا و محبت و شفقت در خلق مستعار است حق نهاده است اگر نخواهد هیچ جمعیت و ذوق ندهد به وجود اسباب نعمت و نان و تنعمات همه رنج و محنت شود پس همه اسباب چون قلمی ست در دست قدرت حق محرک و محرر حق است تا او نخواهد قلم نجنبد اکنون تو در قلم نظر می کنی می گویی این قلم را دستی باید قلم را می بینی دست را نمی بینی قلم را می بینی دست را یاد می کنی کو آن که می بینی و آن که می گ
یکی گفت که بر مناره خدا را تنها چرا ثنا نمی گویند و محمد را نیز یاد می آرند گفتندش که آخر ثنای محمد ثنای حق است مثالش همچنان که یکی بگوید که خدا پادشاه را عمری دراز دهاد و آنکس را که مرا به پادشاه راه نمود یا نام و اوصاف پادشاه را به من گفت ثنای او به حقیقت ثنای پادشاه باشد این نبی می گوید که به من چیزی دهید من محتاجم یا جبه خود را به من ده یا مال یا جامه خود را او جبه و مال را چه کند می خواهد لباس ترا سبک کند تا گرمی آفتاب به تو رسد که اقرضوالله قرضا حسنا مال و جبه تنها نمی خواهد به تو