دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۳۹

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 39

بی‌تو حرام است به خلوت نشست
حیف بود، در به چنین روی بست
دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بهلی باز نیاید به دست
این چه نظر بود که خونم بریخت؟
وین چه نمک بود که ریشم بخست؟
هر که بیفتاد به تیرت، نخاست
وآن که در آمد به کمندت، نجست
ما به تو یک‌باره مقید شدیم
مرغ به دام آمد و ماهی به شست
صبر قفا خورد و به راهی گریخت
عقل بلا دید و به کنجی نشست
بار مذلت بتوانم کشید
عهد محبت نتوانم شکست
وین رمقی نیز که هست از وجود
پیش وجودت نتوان گفت «هست»
هرگز اگر راه به معنی برد
سجدهٔ صورت نکند بت‌پرست
مستی خمرش نکند آرزو
هر که چو سعدی شود از عشق، مست

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.