دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۸۱

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 81

چه روی است آن که پیشِ کاروان است؟
مگر شمعی به دستِ ساروان است؟
سلیمان است گویی در عماری
که بر بادِ صبا تختش روان است
جمالِ ماه‌پیکر بر بلندی
بدان مانَد که ماهِ آسمان است
بهشتی‌صورتی در جوفِ محمل
چو برجی کآفتابش در میان است
خداوندانِ عقل این طرفه بینند
که خورشیدی به زیرِ سایبان است
چو نیلوفر در آب و مِهر در میغ
پری‌رخ در نقابِ پرنیان است
ز رویِ کارِ من برقع برانداخت
به یک بار، آن که در برقع نهان است
شتر پیشی گرفت از من به رفتار
که بر من بیش از او بارِ گران است
زهی اندک‌وفایِ سست‌پیمان
که آن سنگین‌دلِ نامهربان است
تو را گر دوستی با ما همین بود
وفایِ ما و عهدِ ما همان است
بدار ای ساربان آخر زمانی
که عهدِ وصل را آخرزمان است
وفا کردیم و با ما غدر کردند
برو سعدی که این پاداشِ آن است
ندانستی که در پایانِ پیری
نه وقتِ پنجه کردن با جوان است

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.