قلم:
غزلِ شمارهٔ ۱۱۸
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 118
جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگعیشست آن که بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سِرِّ عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دلبندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سَر که سامانیش نیست
چشمِ نابینا زمین و آسمان
زان نمیبیند که انسانیش نیست
عارفان درویشِ صاحبدرد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
ماجرایِ عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولست و فرمانیش نیست
دردِ عشق از تندرستی خوشترست
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماهرویی سَر خوشست
دولتی دارد که پایانیش نیست
خانه زندانست و تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.