دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۱۳۹

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 139

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
دل شوریده ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.