قلم:
غزل شمارهٔ ۱۷۴
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 174
آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
نه دل من که دل خلقِ جهانی دارد
به تماشای درخت چمنش حاجت نیست
هر که در خانه چُنو سرو روانی دارد
کافران از بت بیجان چه تمتع دارند؟
باری آن بت بپرستند که جانی دارد
ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر
کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد
علت آنست که وقتی سخنی میگوید
ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد
حجت آنست که وقتی کمری میبندد
ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد
ای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویش
با کسی گوی که در دست عنانی دارد
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد
که نه بحریست محبت که کرانی دارد
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.