دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۱۹۵

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 195

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
می‌برم جورِ تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی، چه سعادت به از این خواهم یافت؟
ور کشی زار، چه دولت به از آنم باشد؟
چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد
چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد؟
تیغ قهر ار تو زنی، قوَتِ روحم گردد
جام زهر ار تو دهی، قوْتِ روانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گَرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
هر کسی را ز لبت، خشک‌تمنایی هست
من خود این بخت ندارم که زبانم باشد
جان برافشانم اگر سعدیِ خویشم خوانی
سر این دارم اگر طالع آنم باشد

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.