دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۲۹۰

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 290

تو را سَری‌ست که با ما فرو نمی‌آید
مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید
کدام دیده به روی تو باز شد، همه عمر
که آبِ دیده به رویش فرو نمی‌آید؟
جز این قَدَر نَتَوان گفت بر جمالِ تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید
چه جور کز خمِ چوگانِ زلفِ مِشکینت
بر اوفتادهٔ مِسکین چو گو نمی‌آید؟
اگر هزار گزند آید از تو بر دلِ ریش
بد از من‌ست که گویم نکو نمی‌آید
گر از حدیثِ تو کوته کنم زبانِ امید
که هیچ حاصل از این گفت‌وگو نمی‌آید
گمان بَرَند که در عودسوز سینهٔ من
بمُرد آتشِ معنی که بو نمی‌آید
چه عاشق‌ست؟ که فریادِ دردناکش نیست
چه مجلس‌ست؟ کز او های و هو نمی‌آید
به شیر بوْد مگر شورِ عشق، سعدی را
که پیر گشت و تغیّر در او نمی‌آید

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.