دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۳۰۲

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 302

به فلک می‌رسد از رویِ چو خورشید تو نور
«قل هو الله احد» چشمِ بد از روی تو دور
آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد
بلکه در جنتِ فردوس نباشد چو تو حور
حور، فردا که چنین روی بهشتی بیند
گرش انصاف بود، معترف آید به قصور
شبِ ما، روز نباشد مگر آن گاه که تو
از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور
زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد
که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور
سحرِ چشمان تو باطل نکند چشم‌آویز
مست چندان که بکوشند نباشد مستور
این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت
عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور
آن چه در غیبتت، ای دوست! به من می‌گذرد
نتوانم که حکایت کنم الا به حضور
منم امروز و تو انگشت‌نمای زن و مرد
من به شیرین‌سخنی، تو به نکویی مشهور
سختم آید که به هر دیده، تو را می‌نگرند
سعدیا! غیرتت آمد نه عجب سعد غیور

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.