قلم:
غزل شمارهٔ ۳۳۴
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 334
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش
غلام کیست آن لعبت؟ که ما را
غلام خویش کرد و حلقه در گوش
پریپیکر بتی کز سحر چشمش
نیامد خواب در چشمان من دوش
نه هر وقتم به یادِ خاطر آید
که خود هرگز نمیگردد فراموش
حلالش باد اگر خونم بریزد
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو «در صلاح خویشتن کوش»
دهل زیر گلیم از خلق پنهان
نشاید کرد و آتش زیر سرپوش
بیا ای دوست! ور دشمن ببیند
چه خواهد کرد؟ گو «میبین و میجوش»
تو از ما فارغ و ما با تو همراه
ز ما فریاد میآید، تو خاموش
حدیث حسن خویش از دیگری پرس
که سعدی در تو حیران است و مدهوش
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.