دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۳۴۰

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 340

هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بی‌کار، گرفتارِ هوای دلِ خویش
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمهٔ از حوصله بیش؟
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدایی جگرم می‌سوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمهٔ پادشه آن گاه فضای درویش؟
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
تشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
عاشقان را نتوان گفت که «بازآی از مهر»
کافران را نتوان گفت که «برگرد از کیش»
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خُبث طبیعت بزند سنگ به نیش
تو به آرامِ دلِ خویش رسیدی سعدی
مِی خور و غم مخور از شَنْعَت بیگانه و خویش
ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.