دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۴۱۶

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 416

بس که در منظر تو حیرانم
صورتت را صفت نمی‌دانم
پارسایان ملامتم مکنید
که من از عشق توبه نتوانم
هر که بینی به جسم و جان زنده‌ست
من به امید وصلِ جانانم
به چه کار آید این بقیت جان؟
که به معشوق برنیفشانم
گر تو از من عنان بگردانی
من به شمشیر برنگردانم
گر بخوانی، مقیمِ درگاهم
ور برانی، مطیعِ فرمانم
من نه آنم که سست باز آیم
ور ز سختی به لب رسد جانم
گر اجابت کنی و گر نکنی
چارهٔ من دعاست، می‌خوانم
سهل باشد صعوبت ظلمات
گر به دست آید آب حیوانم
تا کی آخر جفا بری سعدی؟
چه کنم؟ پایبند احسانم
کار مردان تحمل است و سکون
من کی‌ام؟ خاک پای مردانم

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.