دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۴۲۱

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 421

چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم
بر فعل دیگران به چه انکار می‌کنم؟
بلبل سماع بر گل بستان همی کند
من بر گل شقایق‌رخسار می‌کنم
هر جا که سرو‌قامتی و موی دلبریست
خود را بدان کمند گرفتار می‌کنم
گر تیغ برکشند عزیزان به خون من
من همچنان تأمل دیدار می‌کنم
هیچم نماند در همه عالم به اتفاق
الا سری که در قدم یار می‌کنم
آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفت
اِلّا حدیث دوست که تکرار می‌کنم
چون دست قدرتم به تمنا نمی‌رسد
صبر از مراد نفس به ناچار می‌کنم
همسایه گو گواهی مستی و عاشقی
بر من مده؛ که خویشتن اقرار می‌کنم
من بعد از این نه زهد فروشم نه معرفت
کان در ضمیر نیست؛ که اظهار می‌کنم
جان است و از محبت جانان دریغ نیست
اینم که دست می‌دهد ایثار می‌کنم
زُنّار اگر ببندی سعدی هزار بار
به زان که خرقه بر سر زُنّار می‌کنم

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.