قلم:
غزل شمارهٔ ۴۴۱
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 441
عهد کردیم که بیدوست به صحرا نرویم
بیتماشاگه رویش، به تماشا نرویم
بوستان، خانهٔ عیش است و چمن، کوی نشاط
تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم
دیگران با همه کس، دست در آغوش کنند
ما که بر سفرهٔ خاصیم به یغما نرویم
نتوان رفت مگر در نظر یار، عزیز
ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم
گر به خواری ز در خویش براند ما را
به امیدش بنشینیم و به درها نرویم
گر به شمشیر احبا تنِ ما پاره کنند
به تظلم به در خانهٔ اعدا نرویم
پای گو بر سر و بر دیدهٔ ما نِه چو بساط
که اگر نقش بساطت برود، ما نرویم
به درشتی و جفا روی مگردان از ما
که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم
سعدیا! شرط وفاداری لیلی آن است
که اگر مجنون گویند به سودا نرویم
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.