دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۴۹۹

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 499

خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بُستان به درِ حجرهٔ من بازآیی
گلبُنِ عیشِ من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سروِ خرامان به چمن بازآیی
شمعِ من، روز نیامد، که شبم بفروزی؟
جانِ من، وقت نیامد که به تن بازآیی؟
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
کی به دیدار من، ای مهرگسل! برخیزی؟
کی به گفتار من، ای عهدشکن! بازآیی؟
مرغِ سیرآمده‌ای از قفسِ صحبت و من
دامِ زاری بِنَهَم بو که به من بازآیی
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.