دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۵۰۹

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 509

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که «چرا دل به تو دادم؟»
باید اول به تو گفتن که «چنین خوب چرایی؟»
ای که گفتی «مرو اندر پی خوبانِ زمانه»
ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر بُرد؛ که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک، ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت
همه سهلست؛ تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوش‌تر که رهایی
خلق گویند «برو دل به هوای دگری ده»
نکنم؛ خاصه در ایام اتابک، دوهوایی

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.