قلم:
غزل شمارهٔ ۵۱۲
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 512
همه چشمیم تا برون آیی
همه گوشیم تا چه فرمایی
تو نه آن صورتی که بی رویت
متصور شود شکیبایی
من ز دست تو خویشتن بکُشم
تا تو دستم به خون نیآلایی
گفته بودی قیامتم بینند
این گروهی محبِ سودایی
وین چنین روی دلسِتان که تو راست
خود قیامت بود که بنمایی
ما تماشاکنان کوتهدست
تو درخت بلندبالایی
سر ما و آستان خدمت تو
گر برانی و گر ببخشایی
جان به شکرانه دادن از من خواه
گر به انصاف با میان آیی
عقل باید که با صلابت عشق
نکند پنجهٔ توانایی
تو چه دانی؟ که بر تو نگذشتهست
شب هجران و روز تنهایی
روشنت گردد این حدیث چو روز
گر چو سعدی شبی بپیمایی
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.