قلم:
غزل شمارهٔ ۵۳۳
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 533
ای باد بامدادی خوش میروی به شادی
پیوند روح کردی پیغام دوست دادی
بر بوستان گذشتی؟ یا در بهشت بودی؟
شاد آمدی و خرم، فرخندهبخت بادی
تا من در این سرایم این در ندیده بودم
کامروز پیش چشمم در بوستان گشادی
چون گل روند و آیند این دلبران و خوبان
تو در برابر من چون سرو بایستادی
ایدون که مینماید در روزگار حسنت
بس فتنهها بزاید تو فتنه از که زادی؟
اول چراغ بودی، آهسته شمع گشتی
آسان فراگرفتم، در خرمن اوفتادی
خواهم که بامدادی بیرون روی به صحرا
تا بوستان بریزد گلهای بامدادی
یاری که با قرینی الفت گرفته باشد
هر وقت یادش آید، تو دمبهدم به یادی
گر در غمت بمیرم، شادی به روزگارت
پیوسته نیکوان را غم خوردهاند و شادی
جایی که داغ گیرد دردش دوا پذیرد
آن است داغ سعدی، کاول نظر نهادی
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.