قلم:
غزل شمارهٔ ۵۵۴
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 554
کس درنیامدهست بدین خوبی از دری
دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری
خورشید اگر تو روی نپوشی فرو رود
گوید «دو آفتاب نباشد به کشوری»
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبردهام به خراباتِ عشق راه
امروزم آرزوی تو در داد ساغری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشم
نشنیدهام که سرو چنین آورد بری
رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب
پرتو دهد چنان که شبِ تیره اختری
همراه من مباش که غیرت بَرند خلق
در دست مفلسی چو ببینند گوهری
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست
ور میزند به هر بن موییم نشتری
روزی مگر به دیدهٔ سعدی قدم نهی
تا در رهت به هر قدمت مینهد سری
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.