دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۵۹۹

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 599

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
کَش یار هم آواز بگیرند به دامی
دیشب همه شب دست در آغوش سلامت
وامروز همه روز، تمنای سلامی
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل
خوش بود، دریغا که نکردند دوامی
از من مطلب صبرِ جدایی که ندارم
سنگی‌ست فراق و دل محنت‌زده جامی
در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد
خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی
بی‌دوست حرام است جهان دیدن مشتاق
قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی
چندان بنشینم که برآید نفس صبح
کآن وقت به دل می‌رسد از دوست پیامی
آن جا که تویی رفتن ما سود ندارد
الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی
زآن عین که دیدی اثری بیش نمانده‌ست
جانی به دهان آمده در حسرت کامی
سعدی سخن یار نگوید بر اغیار
هرگز نبرد سوخته‌ای قصه به خامی

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.