قلم:
غزل شمارهٔ ۶۱۰
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 610
بندهام گر به لطف میخوانی
حاکمی گر به قهر میرانی
کس نشاید که بر تو بگزینند
که تو صورت به کس نمیمانی
ندهیمت به هر که در عالم
ور تو ما را به هیچ نستانی
گفتم این درد عشق پنهان را
به تو گویم که هم تو درمانی
باز گفتم «چه حاجت است به قول؟»
که تو خود در دلی و میدانی
نفْس را عقل تربیت میکرد
کز طبیعت عنان بگردانی
عشق دانی چه گفت تقوا را؟
«پنجه با ما مکن که نتوانی»
چه خبر دارد از حقیقت عشق؟
پایبند هوای نفسانی
خودپرستان نظر به شخص کنند
پاکبینان به صنع ربانی
شب قدری بود که دست دهد
عارفان را سماع روحانی
رقص وقتی مسلمت باشد
کآستین بر دو عالم افشانی
قصهٔ عشق را نهایت نیست
صبر پیدا و درد پنهانی
سعدیا دیگر این حدیث مگوی
تا نگویند قصه میخوانی
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.