دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — بوستان سعدی شماره 126

شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان
یکی بود در کنجِ خلوت نهان
مجرّد به معنی نه عارف به دلق
که بیرون کند دستِ حاجت به خلق
سعادت گشاده دری سویِ او
در از دیگران بسته بر رویِ او
زبان‌آوری بی‌خرد سعی کرد
ز شوخی به بد گفتنِ نیک‌مرد
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
بجایِ سلیمان نشستن چو دیو
دمادم بشویند چون گربه روی
طمع‌کرده در صیدِ موشانِ کوی
ریاضت‌کِش از بهرِ نام و غرور
که طبلِ تهی را رَوَد بانگ دور
همی‌گفت و خلقی بر او انجمن
بر ایشان تفرّج‌کنان مرد و زن
شنیدم که بگریست دانایِ وخش
که یارب مر این بنده را توبه بخش
وگر راست گفت ای خداوندِ پاک
مرا توبه ده تا نگردم هلاک
پسند آمد از عیب‌جویِ خودم
که معلومِ من کرد خویِ بدم
گر آنی که دشمنت گوید، مرنج
وگر نیستی، گو برو بادسنج
اگر ابلهی مشک را گَنده گفت
تو مجموع باش او پراکنده گفت
وگر می‌رود در پیاز این سخُن
چنین است گو گَنده‌مغزی مکُن
نگیرد خردمندِ روشن‌ضمیر
زبان‌بندِ دشمن ز هنگامه‌گیر
نه آیینِ عقل است و رای و خرد
که دانا فریبِ مُشَعبِد خورَد
پسِ کارِ خویش آنکه عاقل نِشَست
زبانِ بداندیش بر خود بِبَست
تو نیکو‌رَوِش باش تا بدسگال
نیابد به نقصِ تو گفتن مجال
چو دشوارت آمد ز دشمن سخُن
نگر تا چه عیبت گرفت آن مکُن
جز آن کس ندانم نکو‌گویِ من
که روشن کند بر من آهویِ من

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.