قلم:
بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — بوستان سعدی شماره 143
عبادت به اخلاص نیت نکوست
وگر نه چه آید ز بی مغز پوست؟
چه زنار مغ در میانت چه دلق
که در پوشی از بهر پندار خلق
مکن گفتمت مردی خویش فاش
چو مردی نمودی مخنث مباش
به اندازهٔ بود باید نمود
خجالت نبرد آن که ننمود و بود
که چون عاریت بر کنند از سرش
نماید کهن جامهای در برش
اگر کوتهی پای چوبین مبند
که در چشم طفلان نمایی بلند
وگر نقره اندوده باشد نحاس
توان خرج کردن بر ناشناس
منه جان من آب زر بر پشیز
که صراف دانا نگیرد به چیز
زر اندودگان را به آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند
ندانی که بابای کوهی چه گفت
به مردی که ناموس را شب نخفت؟
برو جان بابا در اخلاص پیچ
که نتوانی از خلق رستن به هیچ
کسانی که فعلت پسندیدهاند
هنوز از تو نقش برون دیدهاند
چه قدر آورد بنده حوردیس
که زیر قبا دارد اندام پیس؟
نشاید به دستان شدن در بهشت
که بازت رود چادر از روی زشت
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.