دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

بخش ۵ - حکایت

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — بوستان سعدی شماره 165

یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ
گریبان دریدند وی را به چنگ
قفا‌خورده عریان  و گریان نِشَست
جهاندیده‌ای گفتش، ای خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گُل،  پیرهن
سراسیمه گوید سخن،  بر گزاف
چو طنبور بی‌مغزِ   بسیار‌لاف
نبینی که، آتش زبان است ، و بس
به آبی، توان کشتنش، در نَفَس؟
اگر هست مرد از هنر   بهره‌ور
هنر، خود بگوید،  نه   صاحب‌هنر
اگر مشکِ خالص نداری،  مگوی
ورت هست، خود فاش گردد،  به بوی
به سوگند گفتن، که زر، مغربی است
چه حاجت؟ محک،  خود  بگوید که   چیست
بگویند از این حرف‌گیران   هزار
که سعدی، نه اهل است و   آمیزگار
روا باشد   ار پوستینم دَرَند
که طاقت ندارم که،  مغزم بَرَند

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.