دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — بوستان سعدی شماره 187

یکی صورتی دید صاحب جمال
بگردیدش از شورش‌ِ عشقْ حال
بر انداخت بیچاره چندان عرق
که شبنم بر اردیبهشتی ورق
گذر کرد بقراط بر وی سوار
بپرسید کاین را چه افتاده کار؟
کسی گفتش این عابد‌ی پارسا‌ست
که هرگز خطایی ز دستش نخاست
رود روز و شب در بیابان و کوه
ز صحبت گریزان‌، ز مردم ستوه
ربوده‌ست خاطر‌فریبی دلش
فرو رفته پای نظر در گلش
چو آید ز خلقش ملامت به گوش
بگرید که چند از ملامت‌؟ خموش
مگوی ار بنالم که معذور نیست
که فریاد‌م از علتی دور نیست
نه این نقشْ دل می‌رباید ز دست
دل آن می‌رباید که این نقش بست
شنید این سخن مرد کار آزمای
کهنسال پروردهٔ پخته‌رای
بگفت ار چه صیت نکویی رود
نه با هر کسی هر چه گویی رود
نگارنده را خود همین نقش بود
که شوریده را دل به یغما ربود؟
چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟
که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
محقق همان بیند اندر ابل
که در خوبرویان چین و چگل
نقابی است هر سطر من زین کتیب
فرو هشته بر عارضی دل فریب
معانی است در زیر حرف سیاه
چو در پرده معشوق و در میغ ماه
در اوراق سعدی نگنجد ملال
که دارد پس پرده چندین جمال
مرا کاین سخن‌هاست مجلس فروز
چو آتش در او روشنایی و سوز
نرنجم ز خصمان اگر بر تپند
کز این آتش پارسی در تبند

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.