قلم:
بخش ۱۳ - حکایت
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — بوستان سعدی شماره 217
یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو از دوست گر عاقلی بر مگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد
تو با دوست یکدل شو و یک سخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست
به خشنودی دشمن آزار دوست
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.