دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

بخش ۲ - حکایت

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — بوستان سعدی شماره 228

سیه چَرده‌ای را کسی زشت خواند
جوابی بگفتش که حیران بماند
نه من صورت خویش خود کرده‌ام
که عیبم شماری که بد کرده‌ام
تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟
نه آخر منم زشت و زیبانگار
از آنم که بر سر نبشتی ز پیش
نه کم‌کردم ای بنده‌پرور، نه بیش
تو دانایی آخِر که قادر نِیَم
توانای مطلق تویی، من کیم؟
گرم ره نمایی، رسیدم به خیر
وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر
جهان‌آفرین گر نه یاری کند،
کجا بنده پرهیزکاری کند؟
چه خوش گفت درویش کوتاه‌دست
که شب توبه‌کرد و سحرگه شکست
گر او توبه بخشد، بماند درست
که پیمان ما بی ثبات‌است و سست
به حقّت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز
ز مسکینیَم روی در خاک رفت
غبار گناهم بر افلاک رفت
تو یک‌نوبت ای ابر رحمت، ببار
که در پیش باران، نپاید غبار
ز جُرمم در این‌مملکت، جاه نیست
ولیکن به ملکی دگر راه نیست
تو دانی ضمیر زبان‌بستگان
تو مرهم نهی بر دل خستگان

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.