قلم:
دیباچه
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 1
از دست و زبان که برآید
کز عُهدهٔ شکرش به درآید؟
بنده همان به که ز تقصیرِ خویش
عُذر به درگاهِ خدای آورد
وَر نه سِزاوار خداوندیاش
کس نتواند که به جای آورد
ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گَبر و تَرسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم؟
تو که با دشمن این نظر داری
ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریم
قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم
چه غم دیوارِ امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟
چه باک از موجِ بحر آن را که باشد نوح، کَشتیبان؟
بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِ
حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ
کَرَم بین و لطف خداوندْگار
گُنه بنده کردهست و او شرمسار
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز؟
عاشقان، کشتگان معشوقند
بَر نیاید ز کشتگان آواز
ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز
کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کآن را که خبر شد، خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّلِ وصفِ تو ماندهایم
زآن گه که تو را بر من مسکین نظر است
آثارم از آفتاب مشهورتر است
گر خود همه عیبها بدین بنده در است
هر عیب که سلطان بپسندد، هنر است
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که «مشکی یا عبیری؟
که از بوی دلاویز تو مستم؟»
بگفتا: «من گِلی ناچیز بودم
و لیکن مدّتی با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم»
لَقَد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سَعدُه
وَ أَیَّدَهُ الْمَولیٰ بِأَلوِیَةِ النَّصرِ
کذلکَ یَنْشَأُ لینةٌ هو عِرقُها
و حُسنُ نباتِ الْأَرضِ من کَرمِ الْبَذرِ
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
مانند آستان درت مأمن رضا
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر
بر ما و بر خدای جهانآفرین جزا
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوسِ رحلت زدند و بار نساخت
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وآن دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت به سر نبرد کسی
یارِ ناپایدار، دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مُرد
خُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد
برگِ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس، ز پیش فرست
عمر برف است و آفتابِ تموز
اندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز
ای تهیدستْ رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
زبانبریده به کنجی نشسته صُمٌّ بُکمْ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خَوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کَشی
زبان در دهان ای خردمند چیست؟
کلیدِ درِ گنجِ صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی
که جوهرفروش است یا پیلهور؟
اگر چه پیشِ خردمند خامُشی ادب است
به وقتِ مصلحت آن به، که در سخن کوشی
دو چیز طَیرهٔ عقل است، دم فرو بستن
به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی
چو جنگ آوری با کسی بر ستیز
که از وی گزیرت بُوَد یا گریز
پیراهنِ برگ، بر درختان
چون جامهٔ عیدِ نیکبختان
اوّلِ اردیبهشت ماهِ جلالی
بلبلْ گوینده بر منابرِ قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلی
همچو عرق بر عُذارِ شاهدِ غَضْبان
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال
دَوحةٌ سَجعُ طَیرِها موزون
آن پر از لالههای رنگارنگ
وین پر از میوههای گوناگون
باد در سایهٔ درختانش
گسترانیده فرشِ بوقلمون
به چه کار آیدت ز گل طبقی؟
از گلستان من بِبَر ورقی
گل همین پنج روز و شَش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
گر التفات خداوندیاش بیاراید
نگارخانهٔ چینی و نقش اَرتَنگیست
امید هست که روی ملال در نکشد
از این سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
علی الخصوص که دیباچهٔ همایونش
به نام سعدِ ابوبکرِ سعدِ بِنْ زنگیست
هر که در سایهٔ عنایت اوست
گنهش طاعت است و دشمن، دوست
پشتِ دوتایِ فلک، راست شد از خرّمی
تا چو تو فرزند زاد، مادر ایّام را
حکمتِ محض است اگر لطفِ جهانآفرین
خاص کند بندهای مصلحتِ عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر، زنده کند نام را
وصف تو را گر کنند، ور نکنند اهل فضل
حاجت مَشّاطه نیست، رویِ دلارام را
سخندانِ پرورده پیرِ کهن
بیندیشد، آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی به گفتار، دم
نکو گوی، گر دیر گویی چه غم؟
بیندیش، وآنگه بر آور نفس
وز آن پیش بس کن، که گویند «بس»
به نطقْ آدمی بهتر است از دَواب
دَواب از تو به، گر نگویی صواب
هر که گردن به دعوی افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
سعدی افتادهایست آزاده
کس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وآنگهی گفتار
پایبست آمدهست و پس دیوار
گر چه شاطر بود خروس به جنگ
چه زند پیش باز رویین چنگ؟
گربه شیر است در گرفتن موش
لیک موش است در مصاف پلنگ
بمانَد سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمیبینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کند در کار درویشان دعایی
در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.