دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

حکایت شمارهٔ ۲۷

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 117

فضل و هنر ضایع است تا ننمایند
عود بر آتش نهند و مُشک بسایند
کس نتواند گرفت دامنِ دولت به زور
کوشش‌ِ بی‌فایده‌ست وَسْمه بر ابرویِ کور
اگر به هر سرِ موییت صد خِرَد باشد
خِرَد به کار نیاید‌، چو بختْ بد باشد
تا به دکّان و خانه درگِرَوی
هرگز ای خام‌، آدمی نشَوی
برو اندر جهان تفرّج کن
پیش از آن روز کز جهان برَوی
مُنْعِم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست
هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت
و‌آن را که بر مرادِ جهان نیست دسترس
در زاد‌و‌بومِ خویش غریب است و ناشناخت
وجودِ مردمِ دانا مثالِ زرِّ‌ طِلی‌ست
که هر کجا بروَد قدر و قیمتش دانند
بزرگ‌زادهٔ نادان به شَهْرَوا مانَد
که در دیارِ غریبش به هیچ نستانند
شاهد آنجا که روَد، حرمت و عزّت بیند
ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش
پرِ طاووس در اوراقِ مَصاحِف دیدم
گفتم: این مَنْزِلت از قدرِ تو می‌بینم بیش
گفت: خاموش که هر کس که جَمالی دارد
هر کجا پای نهد، دست ندارندش پیش
چون در پسر مُوافِقی و دلبری بوَد
اندیشه نیست، گر پدر از وی بَری بوَد
او گوهر است‌، گو صدفش در جهان مباش
دُرِّ یتیم را همه‌کس مشتری بوَد
سَمْعی اِلیٰ حُسْنِ الْاَغانی
مَنْ ذَا الَّذی جَسَّ الْمَثانی؟
چه خوش باشد آهنگِ نرمِ حَزین
به گوشِ حریفانِ مستِ صَبوح
به از رویِ زیباست آوازِ خوش
که آن حَظِّ نفس است و این قوتِ روح
گر به غریبی روَد از شهرِ خویش
سختی و محنت نبَرَد پینه‌دوز
ور به خرابی فتَد از مملکت
گُرسَنه خفتَد مَلِکِ نیمروز
هر آن که گردشِ گیتی به کینِ او برخاست
به غیرِ مصلحتش رهبری کند ایّام
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی‌بَرَدش تا به سویِ دانهٔ دام
رزق اگر‌چند بی‌گمان برسد
شرطِ عقل است، جُستن از درها
ورچه کس بی‌اجل نخواهد مُرد
تو مرو در دهانِ اژدرها
چون مرد درفتاد ز جای و مقامِ خویش
دیگر چه غم خورَد؟ همه آفاق جایِ اوست
شب هر توانگری به سرایی همی‌روند
درویش هرکجا که شب آمد، سرایِ اوست
هنروَر چو بختش نباشد به کام
به جایی روَد کش ندانند نام
سهمگن آبی که مرغابی در او ایمن نبودی
کمترین موج، آسیا‌سنگ از کنارش در‌رُبودی
زر نداری نتوان رفت به زور از دریار
زور‌ِ دَه‌مَرده چه باشد‌؟ زرِ یک‌مَرده بیار‌!
بدوزد شَرَه‌، دیدهٔ هوشمند
در‌آرَد طمع‌، مرغ و ماهی به بند
چو پرخاش بینی تحمّل بیار
که سهلی ببندد درِ کارزار
به شیرین‌زبانیّ و لطف و خوشی
توانی که پیلی به مویی کشی
چه خوش گفت بَکْتاش با خَیْلتاش
چو دشمن خراشیدی، ایمن مباش
مشو ایمن، که تَنگ‌دل گَردی
چون ز دستت دلی به تَنگ آید
سنگ بر بارهٔ حصار مزن
که بوَد کز حصار سنگ آید
پشّه چو پُر شد، بزند پیل را
با همه تندی و صلابت که اوست
مورچگان را چو بوَد اتّفاق
شیرِ ژیان را بدرانند پوست
هرگز ایمن ز مار ننشستم
که بدانستم آنچه خصلتِ اوست
زخمِ دندانِ دشمنی بَتَر است
که نماید به چشمِ مردم، دوست
مَنْ ذٰا یُحَدِّثُنی وَ زُمَّ الْعیسُ
مٰا لِلْغریبِ سِوَیَ الْغَریبِ اَنیسُ
درشتی کند با غریبان کسی
که نابوده باشد به غربت بسی
چه خوش گفت آن تهی‌دستِ سلحشور:
جویِ زر بهتر از پنجاه من زور.
گرچه بیرون ز رزق نتوان خوَرد
در طلب کاهلی نشاید کرد
غوّاص اگر اندیشه کند کامِ نهنگ
هرگز نکند دُرِّ گرانمایه به چنگ
چه خورَد شیرِ شَرزه در بنِ غار؟
بازِ افتاده را چه قوت بوَد؟
تا تو در خانه صید خواهی کرد
دست و پایت چو عنکبوت بوَد
صیّاد نه هر بار شَگالی ببَرَد
افتد که یکی روز پلنگش بخورَد
گه بوَد کز حکیمِ روشن‌رای
برنیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان
به غلط بر هدف زنَد تیری

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.