دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

حکایت شمارهٔ ۴

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 136

چو در چشمِ شاهد نیاید زرت
زر و خاکْ یکسان نماید برت
دوستان گو، نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادتِ اوست
جنگجویان به زورِ پنجه و کتف
دشمنان را کُشند و خوبانْ دوست
تو که در بندِ خویشتن باشی
عشق‌بازِ دروغ‌زن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن
شرطِ یاری است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم
دردا که طبیبْ صبر می‌فرماید
وین نفسِ حریص را شکَر می‌باید
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل از دست رفته‌ای می‌گفت:
تا تو را قدرِ خویشتن باشد
پیشِ چشمت چه قدرِ من باشد؟
آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش
اگر خود هفت سَبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی
عجب است با وجودت که وجودِ من بمانَد
تو به گفتن اندر آییّ و مرا سخن بماند
عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.