دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

حکایت شمارهٔ ۲۰

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 152

در چشم من آمد آن سهی‌سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای فکند
این دیدهٔ شوخ می‌کشد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
و آن عقده بر ابروی تُرُش شیرینش
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوش‌تر که به دست خویش نان خوردن
انگور نوآورده تُرُش طعم بُوَد
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد
نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
یکی کرده بی‌آبرویی بسی
چه غم دارد از آبروی کسی؟
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یَک نام زشتش کند پایمال
ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی، سیاهی
از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم
سر کوفته مارم، نتوانم که نپیچم
هر که زر دید سر فرو آورد
ور ترازوی آهنین دوش است
امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس
لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن به گفتن بیهوده خروس
پنجه در صید برده ضیغم را
چه تفاوت کند که سگ لاید
روی در روی دوست کن بگذار
تا عدو پشت دست می‌خاید
به تندی سبک دست بردن به تیغ
به دندان برد پشت دست دریغ
این دو چیزم بر گناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کاِنتقام
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن؟
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ
بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست بر شاخ
به آستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محال است از این گنه که مراست
بدان کرَم که تو داری، امیدواری هست
هر که حمال عیب خویشتنید
طعنه بر عیب دیگران مزنید

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.