قلم:
جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 182
کریمان را، به دست اندر، دِرَم نیست
خُداوندانِ نِعْمَت را کَرَم نیست
توانگران را وَقْف است و نَذْر و مِهْمانی
زَکات و فِطْرِه و اِعتاق و هَدْی و قُربانی
تو کِی به دولتِ ایشان رَسْی که نَتْوانی
جُز این دو رکعت و آن هم به صد پَریشانی؟
شَب، پَراکَنْدِه خُسْبَد آنکه پدید
نَبُوَد وَجْهِ بامدادانَش
مور، گِرْد آوَرَد به تابستان
تا فَراغَت بُوَد زِمِسْتانَش
خداوندِ مکنت به حق مشتغل
پَراکَنْدِهروزی، پَراکَنْدِهدِل
ای طبلِ بلندبانگ در باطن هیچ
بیتوشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ؟
رویِ طَمَع از خَلْق بِپیچ اَر مَردی
تسبیحِ هزار دانه بر دَسْت مَپیچ
تشنگان را نماید اندر خواب
همه عالَم، به چشم، چشمهٔ آب
گر بیهنر به مال کند کِبر بر حکیم
کونِ خرش شمار وگر گاوِ عنبر است
به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد
دگر کس آید و بیسعی و رنج بردارد
آن را که عقل و همّت و تدبیر و رای نیست
خوش گفت پردهدار که کس در سرای نیست
دیدهٔ اهلِ طمع به نعمتِ دنیا
پُر نشود همچنان که چاه به شبنم
سگی را گر کلوخی بر سر آید
ز شادی برجهد کاین استخوانیست
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند
لئیمالطبع پندارد که خوانیست
به خون عزیزان فرو برده چنگ
سر انگشتها کرده عنابرنگ
دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد
کی التفات کند بر بتان یغمایی
مَن کانَ بَینَ یَدَیهِ مَا اشتَهیٰ رُطَبٌ
یُغنیهِ ذٰلِکَ عَن رَجمِ العَناقیدِ
چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد
کاین شتر صالح است یا خر دجال
با گرسنگی، قُوَّت پرهیز نماند
افلاس عنان از کف تقوی بستاند
هان تا سپر نیفکنی از حملهٔ فصیح
کاو را جز آن مبالغهٔ مستعار نیست
دین ورز و معرفت که سخندان سجعگوی
بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
او در من و من در او فتاده
خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجّب جهانی
از گفت و شنیدِ ما به دندان
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هماند
اگر ژاله، هر قطرهای دُر شدی
چو خرمهره بازار از او پُر شدی
گر از نیستی دیگری شد هلاک
مرا هست بط را ز طوفان چه باک
و راکِباتِ نیاقٍ فی هَوادِجِها
لَم یَلتَفِتنَ اِلی مَن غاصَ فِی الکُثُبِ
دونان چو گلیم خویش بیرون بردند
گویند چه غم گر همه عالم مردند
پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند
که دست جود تو با خاندان آدم کرد
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید
تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد
مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیرهبختی اگر هم بر این نسق مردی
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست
بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.