دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

شمارهٔ ۱ - در تقریر دیباچه

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — مواعظ و قصاید سعدی شماره 240

دل عشق تو را واقعۀ نوح شمرد
زان روی سفینه‌ای فراهم آورد
یعنی که از این بحر که عمقش عشق است
جان جز به سفینه‌ای برون نتوان برد
زان‌رو که نجات از سفینه سبب است
در بحر غمش دلم سفینه طلب است
در بحر سفینه باشد این نیست عجب
در ضمن سفینه بحر باشد عجب است
اگر تجارت بحر و سفینه می‌خواهی
سفینه‌ای که در او بحرها بود این است
سفینه‌ای‌ست که گر صد هزار از آن خواهی
کنار بحر هزارش روان به یک چین است
ایستاده سفینه ای بر خشک
بحرهای روان در آن بسیار
هم از اوراق کاغذش الواح
همش از نوک کلک‌ها مسمار
کشتی‌یی لنگرش ز عقدهٔ عهد
بادبانش ز همّت احرار
از لطایف سکینۀ ارواح
وز غرایب جهینۀ اخبار
کشتی‌یی مملو از عجایب بحر
بحرهایی به طبع گوهربار
از لطافت بمانده بر سر آب
آبش از بحر سینۀ ابرار
لم یبق فی الأرض قرطاس و لاقلم
ولامداد و لاشیء من الورق

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.