قلم:
غزل شماره 240
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 240
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می میخواهم و مطرب، که میگوید رسید؟
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسهام
بار عشق و مفلسی صعب است، میباید کشید
قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت
باده و گل از بهای خرقه میباید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همیکردم دعا و صبح صادق میدمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کریمی گوییا در گوشهای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامهای در نیکنامی نیز میباید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم، که گفت؟
وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم، که دید؟
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشهگیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشقکش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون میچکید
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.