قلم:
رباعی شماره 195
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — رباعیات شماره 195
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
بر گیر شراب طربانگیز و بیا
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات
ماهی که قدش به سرو میماند راست
من با کمر تو در میان کردم دست
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست
هر روز دلم به زیر باری دگر است
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
اول به وفا می وصالم درداد
نی دولت دنیا به ستم میارزد
هر دوست که دم زد ز وفا، دشمن شد
چون غنچهٔ گل قرابهپرداز شود
با می به کنار جوی میباید بود
این گل ز بر همنفسی میآید
از چرخ به هر گونه همی دار امید
ایام شبابست، شراب اولاتر
خوبان جهان، صید توان کرد به زر
سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر
عشق رخ یار، بر من زار مگیر
در سنبلش آویختم از روی نیاز
مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس
چشم تو که سحر بابل است استادش
ای دوست دل از جفای دشمن درکش
ماهی که نظیر خود ندارد به جمال
در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل
لب باز مگیر یک زمان از لب جام
در آرزوی بوس و کنارت مردم
عمری ز پی مراد ضایع دارم
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن
ای شرمزده غنچهی مستور از تو
چشمت که فسون و رنگ میبارد از او
ای باد! حدیث من نهانش میگو
ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه
آن جام طرب شکار بر دستم نه
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی
قسام بهشت و دوزخ آن عقدهگشای
ای کاش که بخت، سازگاری کردی