دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شماره 94

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 94

زان یار دل‌نوازم، شکری است با شکایت
گر نکته‌دان عشقی، بشنو تو این حکایت
بی‌مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدوم بی‌عنایت
رندان تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت
در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان، می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کش صد هزار منزل، بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش‌تر، کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد، ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی، در چارده روایت

✨ تعبیر و پیام شعر:

نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کرده‌اید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل می‌گردد.