قلم:
شعر منتسب شماره 208
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — اشعار منتسب شماره 208
ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما
صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب
اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است
غمش تا در دلم مأوا گرفتهست
هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
صراحی دگر بارم از دست برد
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد
کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد
در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
صورت خوبت نگارا خوش به آیین بستهاند
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر
صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیش
رهروان را عشق بس باشد دلیل
روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو