قلم:
غزل شماره 428
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 428
سحرگاهان، که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می،
ز شهر هستیاش کردم روانه
نگار میفروشم عشوهای داد،
که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم؛
که ای تیر ملامت را نشانه!
نبندی زان میان طرفی، کمروار،
اگر خود را ببینی در میانه
برو، این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه!
که بندد طرف وصل از حسن شاهی؟
که با خود عشق بازد جاودانه؟
ندیم و مطرب و ساقی، همه اوست؛
خیال آب و گل در ره، بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم،
از این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست، حافظ؛
که تحقیقش، فسون است و فسانه
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.