قلم:
غزل شماره 146
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 146
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد
دل شوریدهٔ ما را به بو، در کار میآورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت، بار میآورد
که رو از شرم آن خورشید در دیوار میآورد
ز بیم غارت عشقش، دل پرخون رها کردم
ولی میریخت خون و ره بدان هنجار میآورد
به قول مطرب و ساقی، برون رفتم گه و بیگه
کز آن راه گران، قاصد، خبر، دشوار میآورد
سراسر بخشش جانان، طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود، اگر زنار میآورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار میآورد
عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمیکردم که صوفیوار میآورد
این غزل درباره عشق شاعر به معشوق است. او از شمیم خوش معشوق که نسیم سحری با خود میآورد، دلش بیقرار میشود. حافظ در این غزل، زیبایی معشوق را ستایش میکند و حتی از ابروهای درهم کشیدهاش که موجب رنج او شده، با تسلیم و محبت یاد میکند. در نهایت، به جایگاه مهم عشق در زندگی خود اشاره میکند و حتی شبزندهداریهایش برای عشق را توجیه میکند.
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.