دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شماره 81

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 81

صبحدم، مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز، کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع، می لعل
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت
تا ابد، بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم، دوش، چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گفتم: «ای مسند جم! جام جهان‌بینت کو؟»
گفت: «افسوس که آن دولت بیدار بخفت!»
سخن عشق، نه آن است که آید به زبان
ساقیا، می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک «حافظ»، خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند؟ سوز غم عشق نیارست نهفت

✨ تعبیر و پیام شعر:

نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کرده‌اید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل می‌گردد.