دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شماره 253

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 253

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد، هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطهٔ دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست
زان رو عنان‌گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان
این غزل با دلتنگی و حسرت از گذشت عمر و فرصت‌های از دست رفته سروده شده است. حافظ معشوق را به بازگشت فرامی‌خواند و افسوس می‌خورد که بدون او، بهار زندگی‌اش پژمرده است. او به ناپایداری عمر اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که در این فرصت کوتاه زندگی به او توجه کند. شاعر با تاکید بر عشق به معشوق، بی‌تابی و بی‌قراری خود را در برابر گذر ایام بیان می‌کند و از او می‌خواهد که با سخن گفتن، یادگاری ماندگار از خود بر جای بگذارد.

✨ تعبیر و پیام شعر:

نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کرده‌اید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل می‌گردد.