قلم:
غزل شماره 327
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 327
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل، چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان، میان انجمن دارم؟
مرا در خانه سروی هست کاندر سایهٔ قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم؟
الا ای پیر فرزانه، مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمانشکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین، نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان، لیکن
چه غم دارم که در عالم قوامالدین حسن دارم
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.