قلم:
غزل شماره 110
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 110
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشتهٔ دل زنده که بر یکدگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه، لعل نگردد
حافظ که سر زلف بتان دستکشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
حافظ با وجود کهولت سن، دوباره عاشق شده و راز دلش فاش گشته است. او با دیدن معشوق، مانند آهویی تشنه دنبال او افتاده و برای وصال او خون دلها خورده است. او به این حقیقت تلخ اشاره میکند که سرنوشت هرکس از پیش تعیین شده و تجربه نشان داده که معاشرت با بدسیرتان عاقبت خوشی ندارد. در پایان میگوید که این عشق جدید سر او را به باد داده است.
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.