قلم:
غزل شماره 490
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 490
در همه دیر مغان نیست چو من، شیدایی
خرقه، جایی گرو باده و دفتر، جایی
دل که آیینهٔ شاهیست غباری دارد
کردهام توبه به دست صنم بادهفروش
که دگر، می نخورم بیرخ بزمآرایی
نرگس ار لاف زد از شیوهٔ چشم تو مرنج!
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن، پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهیبالایی
کشتی باده بیاور که مرا بیرخ دوست
گشت هر گوشهٔ چشم از غم دل، دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقهپرست!
کز وی و جام میام نیست به کس، پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای، با دف و نی، ترسایی
«گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.